صبح است باز پنجره را باز میکنم
نوامبر 23, 2008
صبح است باز
پنجره را باز میکنم
او… میکند ظهور
همچون برون زدن نوزاد از بطن مادری
….سخت
…. ساده
…….. پر هیاهو پرصدا
…….
از خط ممتد روحم میکند عبور
رد میشود از میان خاطرات
از هر دقیقه… ثانیه… ساعتم
از انتهای تپه و قله ی غرور
در دل همیشه یک شعار سبز
یک سرود
با آینه هم صدا
لعنت به چشم شور
اینبار آینه میشکند با سنگ آسیاب من
اینجا کجاست دگر
*******
صبح است باز
پنجره را باز میکنم
اینجا کجاست دگر
اینجا کجای این جهان مسخره ست
اینجا کجای این سکوت ممتد کهکشان ماست
من در کجای نبض زمان میتپم هنوز
من در کدام بیخ دعا زور میزنم هنوز
………
بیزار و پر غرور
همراه تمام این لحظه های سرد
من میکنم شنا
با یک بغل حرف ناگفته
با یک بغل دعا
من غرق میشوم
در بطن این کویر
سنگینی سکوت ….مرا میکشد به زیر
اینجا کجاست دگر
********
صبح است باز
پنجره را باز میکنم
من مانده ام و کوچه… باز
من مانده ام و انتهای کوچه که بسته است
……..
در انتظار شبم
در انتظار خرابی میان خویش
حالم از این روزها
حالم از این صبح ها
به هم میخورد دگر
من خاص تنفر از حماسه ها دارم…
کی میرسد غروب
کی گرگ و میش میرسند
کی میتوان خزید در لابلای شب
در بطن بوته های سیاهی
در عمق احمقی…
اینجا کجاست دگر
گوشم روی زمینِ منتظرِ یه صدا
نوامبر 12, 2008
زمینِ خشک و خاکی،امشب و تخت من باش
همسفر دلم باش،همدم خستگی هاش
پام روی شونه هاتِ،دلم ولی تو خاکه
می خوام که عصیان کنم،از نبودن چه باکه
رفیق پاک و معصوم،خاک عزیز و محبوب
جاده ی رفتنم باش،تا تنگ سرخ غروب
می خوام که امشب با تو،درد و دل و وا کنم
وقت فنا رسیده،خودم رو رسوا کنم
میگن تنه زمختت مأمن خاطراتِ
دردو دل هزار تا ،ابر توی سینه هاتِ
میگن هزار زخم و زیل ،خوردی از این روزگار
بسه دیگه حرف بزن،قفل زبون و بردار
*******
گوشم روی زمینِ منتظرِ یه صدا
منتظرِ نشونه،یه معجزه ،یک ندا
هیچی صدا نمیاد،همه چی رو میدونم
درد و دلِ زمین و ،باید خودم بخونم
*******
اگه یه روزی زمین،درد و دلاش و بگه
می گی مگه ممکنه،شمائی ایوب مگه؟
تو دل خاک هزارتا،حرف نگفته پنهون
هزار هزار قصه و کلی نخونده زندون
هزار تا غصه داره از بدی های دنیا
اگه یه روز بخنده ،زلزله می شه اینجا
زمین ما،بچه ها، حقّی اصا نداره
مثل یه برده ی خوب همیشه فکر کاره
نه حقِ خنده داره،نه حتی گریه زاری
همیشه زیرِ پاها،به ما میده سواری
نه میشه عصیان کنه،نه میتونه بمیره
حق نظر نداره ،تو دست ما اسیره
*******
زمین به خاطر ما ،همیشه ساکت و سرد
بغض بدی تو گلوش،هزار تا غصه و درد
نمی شه عصیان کنه ،بد می شه خیلی آخه
وقتی که عصیان کنه ،آتشفشون رو شاخِ
زمین فقط می چرخه،تو حلقه ی نرفتن
مثل قناری هایی که تو قفس میچرخن
دل زمین دریائی،دریاها رو تن اون
وقتی که خسته اش میشه،به دریا میگه بخون
بخون که وقتی میری ،غمام هزار هزارِ
به راهِ شیری بگو ،چشام واست خمارِ
چی بوده جرمم آخه ،که پامو زنجیر زدن
تو این مدارِ بیضی ،عمرم و تقدیر زدن
می خوام برم از اینجا،مثل شهاب روشن
برم یه جای دیگه،رها بشه من از من
*******
دلم میگیره واست،یه لالِ مرده ی کور
یه آبی مشعشع،تو کهکشون ناجور
هزار تا چین و چروک،هزار تا کوه و دمل
هزار سیاه و سپید،هزار تا مرز و ملل
روی تن تو هستن،بزرگِ ناز و ساده
دلم می خواد بمیرم،روی تنت پیاده
هزار تا جاده داری،که ما رو میرسونه
جاده ی تو کجااِ؟خدا فقط میدونه
از نظر تنهائی،مثل تو تنها خداست
بغضتو توی سینت،گریه ی تو بی صداست
عاشق روی ماهی ،که دورِ تو میگرده
ساخته با خوب و بدت،راستی که مردِمردِ
******
بعضی روزا می خندم،به آدمای ساده
به رهبرای احمق،وحشی و پر افاده
آدما روی تنت هزارتا مرز می بندن
تو فکر آزادین خودشونو می بندن
زمین مالِ آدماس،همه ی ما آدمیم
همه نفس می کشیم،همه نفس می دمیم
لعنت به قید و بندا،به هر چی زنجیر و قُل
به هر سیاستِ ظلم،به رهبرای ک…خل
به اونائی که ما رو تو قید و بندا بستن
تو مرزای مختلف،تو فکر کشتن هستن
یکی نمیاد بگه ،زمین مالِ ما همَس
شهوت قدرت بسِ،رها شید از این هوس
آزادی مالِ همَس،رنگ و نژاد نداره
مرز مالِ آدم بداس،زمین که مرز نداره
مرگ به سیمِ خاردار،مرگ به این دیوارا
سیاستِ پلیدی!!!نیا اصاً اینوَرا
کشور ما زمینِ،جهان مالِ من و توست
هر جای دنیا با آب ،میشه که چشمارو شست
بیا که دل بکنیم،بریم از این دشت زور
مثل زمین بچرخیم،دنبال خورشید نور
مرگ به هر چی قیدِ،مرگ به هر چی مرزِ
از این همه ظلم و زور…تنِ زمین میلرزِه
زمین نداره مرزی،ما هم مثه زمینیم
قیدار و بی خیالش،بگید ماها همینیم
می خوایم بریم از اینجا، بریم یه جای آروم
یه جائی که نباشن،گرسنه های محروم
یه جائی که نباشه،سیاستای پنهون
جائی که بیگناهی،نباشه توی زندون
جائی که فرق نباشه، بین تو همسایت
حتی نباشه فرقی،بین تنت با سایت
جائی که واسه بودن ،قانون اصاً نیاز نیست
هیچکی نمیپرسه که:بابات کجاست،ننت کیست؟
خسته از قانون و مرز و قید و دین
نوامبر 11, 2008
خسته ام من ، از خدا و این زمین
خسته از قانون و مرز و قید و دین
خسته از جلاد چرخان زمان
خسته از جو خود و جو جهان
خسته از هر جاده و کوی و گذر
از پریدن های بی ترسِ خطر
خسته ا م از این مسائل:بود و نیست!
سگ زدن دو،کو بگو معبود کیست؟
********
آن کسی را خواهمی یارم شود
کو نیازارد دو چشمم نور او
او چو صیادی بود من چون سمک
چون سمک افتم درون تورِ او
او قلم باشد ، من همچون نقطه ای
نامه ای باشم ، شوم ممهور او
او شود کاتب من همچون جمله ای
من زِبَر گردم در آن منثور او
او شود استاد صد نکته شناس
یک صنم گردم من آن منظور او
در مَثَل گر چون عسل باشد عزیز
من چه باشم؟چون یکی زنبور او!
گرکه باشد،او چو چشمی نورِ پر
او چو نور و ، من شعاع نور او
آن صنم هر کو که هستش گو بیا
تا شوم دیوانه و مسرور او
هر چه خواهد باشد او ، من بنده اش
حیطه ای در حیطه ی مقدور او
مرثیه ای برای افسردگی
نوامبر 9, 2008
مرثیه ای برای افسردگی:
مخ من خالی امشب ، انگاری حرفی ندارم
به همه حرفایِ بیخود ، امشب و محل میذارم
دیگه امشب توی فکرِ ، چشم هیچکسی نمیرم
نمی خوام برم از اینجا ، ولی دوس دارم بمیرم
منم و تَنگِ سیاهی ، من و بی کسی و آهی
نمی خوام هیچکی بفهمه ، اشکِ من میده گواهی
منمو یک رگِ نوری ، من و یک اتاقِ خالی
من و یک دلِ پر از هیچ ، توی متن این حوالی
حالِ هیچیو ندارم ، حتی رفتن حتی موندن
حتی اینکه کلمات و توی قافیه چپوندن
چشمای تو مال همه اس
نوامبر 9, 2008
چشمای من مال توا…چشمای تو مال همه اس
همه میدونن یه نفر عاشق یک مجسمه اس
اینکه تعجب نداره …دیوونگی که کاری نیست
من سینه ای رو میشناسم که عاشق یه اسلحه اس
اینجا تموم آدما دنبال چشمای همن
هوای دنیای ماها هوای تلخ محکمه اس
دلم میخواد که بپرم برم از این دشت سکون
دنیای ما یک وجبه … حجم تنا قد قفس
صورتامون چه خط خطی فکرا چه خاکستریه
دروغ همیشه تو دلا ..فقط ماله یه مرحله اس
تو فکر قلب ثانیه ام.. که میتپه با نبض من
اون میره اما نبض میتپه بازم چه عبث
ثانیه ها تو فکر مان ..تو فکر خنجر زدنن
به اینا که فکر نمیگن… به این فقط میگن هوس
پام مثه ریشه توی خاک…دلم ولی فراریه
اینجا تو این کویر بکر..رویای ما یه مزرعه اس
*******
ما تو یه دور باطلیم..تو تعقیب یه معجزه
نمونده دیگه رمقی…نه جون داریم نه یک نفس
یکی میگفت بازم بشین الانه که دیگه بیاد
کار تو راهی شدنه ..رفتن تو با عجله اس
زین بادۀ روحانی نوشی به فراوانی
نوامبر 7, 2008
زین بادۀ روحانی نوشی به فراوانی
گیری به خودت آنرا ، قدرش تو نمیدانی
عمری به ریاکاری ، در شکل وفاداری
خود را چو بتی دانی ، اِی آدم انسانی
******
میگیری و می بندی ، بر قافیه می خندی
در عالم عرفانی آوازِ شرر خوانی
دلبسته و جان خسته ، آواره و گمگشته
خود را تو نمی بینی ، آری تو چنین سانی
******
ما مست و قدح نوشیم ، در وصل تو می کوشیم
سرگشته ی آن روحیم ، پیدائی و پنهانی
در معنی و بی معنی ،آزادی و در بندی
در وصل تو ای یارا نه دین و نه ایمانی
اَصَن مهم نیست
نوامبر 6, 2008
اون چیزی که مهمه ، اینه: اَصَن مهم نیست
اینا همش شعارن ، بگو خدا چه رنگیس
…..
بتکده خیلی دوره ، حالِ سفر نداریم
میگیم که اَه اَه چی ان ، کونِ بتا میذاریم
آی پسرِ اهلِ دل ، حاج خانومِ خوش اَدا
از پیله بیرون بیا ، بِبُر ار آدم بَدا
جایِ دل پاکِ تو ، یه جاست ، فقط تو ابرا
می شه که تنها باشی ، اونجا فقط با خدا
خدایِ آبی من رنگ نگفته هامی
بنفشِ خنده ام باش ، سفید لحظه هامی
بندری خواهم که آرامم کنم
نوامبر 2, 2008
بندری خواهم که آرامم کنم
من چو موجی سرکشم ، رامم کند
بادبان خسته ام را کُک زند
هم نوا و همدم بادم کند
سال و چندی است در دریایِ جود
غم ندیدم ، غم همو یارم کند
دست من بندد کشد در هر مسیر
خنده زار این حالت زارم کند
این مرا نابودِ خویش حتی کند
در خودش غرقم کند ، تارم کند
هر چه خواهد گویدم ، عیبی نبود
صد گلایه ، فحش و فریادم کند
له کند ما را ، کند در چاهکی
گه گَهی قرنی مرا یادم کند
یک دمی ، حتی نگاهی افکند
با همان گوشِ نظر شادم کند
حین بیفتد در تنم چون زلزله
بشکند دل را و آوارم کند
بسته دستم در تب زندانِ خود
زین تب نومیدی آزادم کند
نَبوَدم نور چو مِهری رَهنما
لااقل همراهِ مهتابم کند
هر دمی آمادۀ جان دادنم
گر نکُشتم لااقل خوابم کند
این من بشکستۀ آواره پی
بندری خواهم که امدادم کند
به پاس یکرنگی گه
اکتبر 30, 2008
به احترام یکرنگی گه این متن با فونت قهوه ای نوشته میشود:
گه عزیز است غنیمت شمریدش رفقا
گه سلاحیست،سلاح من و تو ما شما
بهترین اسلحه ی بی خطر است
گه چه آرام و چه بی دردسر است
همره ما به ره دوختن کون و مکان
تا بمالیش به روی همه ی اهل جهان
ساده و بی خطر و نرم ظریف
بر یراق حاضر حمله به حریف
هر زمانی که ز هر رهگذری منزجری
یا که حتی تو بخواهی که به یکی بپری
گه رفیق سخن توست که او را بزنی
ای گوهاآ ،حین جدل همره و همراه منی
**********
منشا گه از چه باشد ای رفیق
اسم ما آدم شده گه گشته ریق
گه ز مادیات و از هضم غذاست
آدمی از حلم و از عظم خداست
از لحاظ مرتبه انسان سر است
گه که سهل انسان ز دنیا برتر است
گاه اما آدمی ک…خل شود
کود عامل بر نمو گل شود
گه اگر چه نشاتش از آدمیست
روح آدم گه گهی،گاهی گهیست
گر گه آید بوی بد گیرد مشام
بوی بد آیا دهد فعل حرام؟
گه مثال پاکی و یکروئیست
وای بر ما که گه از ما شاکیست
*************
گفت روزی یک نفر شنگول و شوخ
گه بگردد پاک با سنگ و کلوخ
گر کنی ظلمی تو بی ترسی و باک
آن گناهت با چه گردانی تو پاک
من نگویم اسم گه انسان شود
لیک انسان گه گهی، ان سان شود
************
دست دنیا میکشد ما را به خویش
می کشد ما را به این آئین و کیش:
آدمی آآ، تا مست را زر کنم
من تو را از خویش هم برتر کنم.
آدمی بی این کمک هم اشرف است
آدمی چون سقف دنیا چون کف است
دست دنیا پس زن و خود را بچسب
معرفت از لایزالی کن تو کسب
گه بزن بر دست دنیا و زمین
کاربرد گه همین باشد، همین
**************
دوست دارم که زنم گه بر تمام قلبها
لااقل آن تیرگی ها را کند او قهوه ای
یا که شاید از طریق گه زدن
پاک تر گردد جهان یک لحظه ای
گه اگر چه مظهر ناپاکی است
در دلش نبود پلیدی ذره ای
گر شود گه را به خویش حتی بزن
با توام،ای تو که بر خود غره ای
گه زدن در هر رخی خالی کند
هم شکم هم روح ما چون دره ای
دره ی راحت شدن از قید و بند
زین مخدر تا ابد تو نشئه ای
گه بزن کو گه زدن کاری نکوست
وان بزن در هر سخن هر لهجه ای